دلکوک
ای تو دلکوک ، ای خوش آهنگ ... تو شنیدنی ترینی
چرا بچه دوست نداریم ؟ نداریم ؟؟؟؟ ندارم ؟! همسرم چقدر دوس داره ؟ نداره ؟ میدونم که مردها اونی که میخوان کتمان نمیکنن ! نمیخواد .... نمیگه ... بچه ای میاد خونمون یکی دو ساعت ماکزیمم دوستش داریم ... امونمون نیست بره خونش!
چرا ؟! واقعا چرا ؟
نکنه سرمو زیر برف کرده باشم ؟!!!
خدا !
بچه ها دارم دق میکنم !
از این وضع نکبت اینترنت ! از اینکه داریم خفه میشیم همه ! از اینهمه محدودیت ! این ها راه اصلاح جامعه اس ؟!
اینترنت داره جمع میشه کلا من دلمو به چی خوش کنم ! چهار تا سایت آشپزی و هنری و سینما هم نریم ؟! به دوست عزیز تر از جونمون که رفته کانادا درس بخونه ایمیل هم نزنیم ؟! گوگل و یاهو امشب فیلتر بودن برای من !
خیلی غصه دارم .... آیا واقعا راهی هست ؟ باید بگم خوش به حال اونا که رفتن ؟ نه میشه موند و نه گاهی نه میشه رفت !
همیشه عاشق وطنم بودم و هستم ... همیشه گفتم و اعتقاد داشتم باید با همه مشکلات و سختی ها جنگید و صبور بود ... باید اجازه داد زمان هم کار خودشو بکنه ... هیچوقت این حرفو نزدم ... هیچوقت ... ولی میبینم راست میگن اونایی که شوخی یا جدی هی میگن : مملکته داریم ؟! خدا وکیلی این مملکته داریم ؟! این وضعه داریم ؟ هیچ کار مهم تری نیست انجام بشه ؟ فضولی مهم ترین هدفشونه! ؟ فضولی توی زندگی مردم ... چی بپوشن ، کجا برن ، با کی برن ، چی بخورن ، چی نخورن ، چه سایتی برن ، فلان سایتو نرن ، چه موسیقی ای گوش کنن ، چی نباید گوش کنن ، ............................
خدایا .... تا کی بقیه برای کوچکترین بخش های زندگی ما تصمیم بگیرن ؟! یعنی معنی اداره کردن مملکت همینه ؟! واقعا همینه ؟!
همیشه فکر میکردم زنی که از شوهرش کتک میخوره چکار کنه ؟ به چی دلشو خوش کنه؟ ! این با هیچ منطقی سازگار نیست .... الان میبینم که خودم وضعم خراب تره ...
یادم میاد شیوه برخورد پدرم با چیزایی که باهاش مخالفه خوندن آیه یاس و غر زدن و زیر لبی بد و بیراه گفته ! ( چقدر الان به فرهنگ خانوادگیم بالیدم ! ! ! ) یادمه سر ازدواجم و مخالفت هاش اونقدر توی خونه دنبالم راه میرفت اونقدر بد میگفت اونقدر توی دلمو خالی میکرد اونقدر از آینده سیاهم میگفت اونقدر خودش و مادرم رو لعن و نفرین میکرد که پدر بدی بوده با این دختر تربیت کردنش .... که دیوانه میشدم ! داد و هوار میکردم .... ولم کنین ! چی از جونم میخواین ! یادم میاد که یبار خودمو زدم ! آخرین باری که شاید خودمو زدم اون موقع بود ... جدود 6 سال پیش ! یادم میاد مادرم گریه میکرد و سعی میکرد منو بگیره و نذاره به خودم آسیب بزنم !
پریشب هم خودمو زدم ! ولی کسی نگهم نداشت ! تو از روی مبل که نشسته بودی نگاهم میکردی .... میدونم برات عجیب بود شاید ! ولی من اون کارو نکردم که دلتو به رحم بیارم یا اینکه بیای جلومو بگیری و ازم بترسی یا باهام مهربون باشی و اذیتم نکنی .... نمیفهمیدم ، عقلم دیگه کار نمیکرد !
بابا اونقدر چیز میگفت تا دیوونه بشم و تو اونقدر هیچی نمیگی و روزها و ساعتها دیوار میشی و هیچ عکس العملی به من نشون نمیدی تا دیوونه بشم ...
میترسم ... از تو میترسم ... از خودم هم ! از سایه خودم هم میترسم ! مبادا اعتراضی بکنه و حرفی بزنه و تو سر لجبازی بیفتی ! از اینکه باهات جدی حرف بزنم میترسم ! از اینکه نظرمو بگم میترسم ... از اینکه ازت ناراحت بشم میترسم ... از اینکه ازت انتقاد بکنم میترسم ... از رفتارت میترسم ... چرا با من اینطوری میکنی ؟ به خدا من دشمنت نیستم ! من عاشقتم !
پ ن : الان همسری اسمس زد : دیشب فکر کردم دیدم بدبختی هایی که برای به هم رسیدن کشیدیم خیلی زیاد بوده و من فراموششون کردم . حالا تازه وقت خوشیمونه و ما گاهی بد به دست و پای هم میپیچیم ! من انتقادپذیر نیستم و به نظرم انتقادهای تو طولانی و سرزنش کننده میاد ...ولی با این همه اوصاف آخرش اینه که دوستت دارم و باهات خوشبختم ، سعی میکنم بهتر باشم .... قربانت ، همسری !
من هم حرف دارم ! من هم باید یه چیزایی بگم ... میترسم ... اسمس میدم !
به چشم زخم اعتقاد دارم . بازم یکیش پیش اومد .
از چهارشنبه که مهمونی دادم به .... همینطور داریم دعوا میکنیم . چیزایی که کلی وقت بود بینمون پیش نیومده بود ... لجبازی هایی که کلی وقت بود با یه نگاه و یه حرف و یه تذکر ردش کرده بودیم ...
حس خوبی به این خانوم ندارم ... نمیدونم شایدم دارم به اون تهمت میزنم ولی بالاخره یکی ازون جمع چشممون زد ! خیلی سعی کردم همه چی ساده باشه ولی بازم همه کلی به به و چه چه کردن !
پاشون که از در گذاشتن بیرون یه جام پایه دار پر از دسر از دستم به معنای واقعی پرواز ! کرد و روی موکت افتاد و خورد و خاکشیر شد ! همسری گفت قضا بلا و چشم بود که خدا رو شکر رد شد !
ولی انگار رد نشده .... چون از جمعه شب داریم خون گریه میکنیم ! هر کدوم به نوعی !
دیگه دعوتشون نمیکنم . اگرم بکنم یه برنج ساده یه خورش ! قسم میخورم !
خدایا کمکم کن روی پای خودم بایستم . دلم نمیخواد اینقدر احساسی برخورد کنم . اینقدر زود خورد بشم ، همه محتاج محبتند منم مثل همه ... ولی نمیخوام گداییش کنم که ... خدایا کمک کن قوی تر باشم . سخت تر باشم .
توی غصه و تنهایی اینهمه اشک نریزم ... از شب تا صبح گریه نکنم ، یه آیه الکرسی بخونم و بخوابم .
اینهمه شادی کوچیک و بزرگ دور و برمه ... خدایا بهم یاد بده توی تنهایی خودمم شاد باشم . همه شادی و خنده هام دو نفری نباشه ! یه پیاده روی رفتن ... ورزش کردن ، قدم زدن ، سبزی خریدن ، یه غذای جدید ... خدایا یادم بده اینا هم شادم کنه ... همش چشم انتظار نباشم ...
خدایا منو قوی کن . من همه زن های قوی و مغرور دنیا .
سیسمونی جاری رو چیدیم ، خودش زنگ زد که میای پیشمون ؟ بیا کمک . منم رفتم . خوب بود .... دوست داشتنی شد . اونجا هم خوب بودم . ولی وقتی اومدم خونه چند بار گریه کردم .
خدایا ، هرکی دلش میخواد مادر بشه ناامید نکن .
خدایا به حق همین شب جمعه ، اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعا .
خدایا ... همه اون گناهایی که باعث حبس شدن دعاهامون میشه ببخش ، خدایا اصلا ندار سمت گناهانی بریم که باعث عدم استجابت دعامون بشه !
خدایا .... دعاهامونو مستجاب کن !
مهمونی عصرونه بودم خونه یکی از دوستام . خواهرشو ، مادرشو ، خاله اش هم بودن . داشتیم دور هم صحبت میکردیم و ساندویچ درست میکردیم ...
یه توضیح بدم اولش ، این خاله خانوم خودش بازنشسته اس حقوق میگیره که لازمش هم نداره ! کلی زیارت میره و خوب میگرده و طلا میندازه و آپارتمان میخره و همه رو رستوران مهمون میکنه آخرشم زیاد میاره ! کلی هم املاک و مستغلات دارن ، شوهرشم انگاری بازنشسته اس که خرج خورد و خوراک دو نفریشون میکنه که اونم چیزی نمیشه .
بچه هاشم شکر خدا همه مایه دار و بلد بازار هستن و روی پای خودشون ایستادن و تحصیلکرده هستند و وضعشونم خدا رو شکر سکه اس !
در گیر و دار بگو بخند و صحبت از آشپزی و وسیله و من چی خریدم تو چیکار کردی ... بودیم که خاله یهو گفتن :
دخترا یاد بگیرین ، عروسم (یکی از عروس ها رو میگفتن ) فر برقی خریده مارک فلان ، قیمت فلان ... یاد بگیرین ، این سومین گاز و فری هست که از موقع عروسیش عوض میکنه !
این مطلب رو نوشتم چون صرفا برام خیلی جالب بود ! آدم به این لارجی ... که به عین خیالشم نیست که کی چقدر پول داره یا نداره ، یه همچین حرفی بزنه ! اونم به عنوان توصیه ! حالا شوخی یا جدی !
کلی جالب بود !
حدس میزنم خیلی ها یبارم اگه شده در طول زندگیشون به این حس رسیدن ! میخوام بدونم چیکار میکنید اون موقع ؟!
مثلا الان حس پوچی ده دقیقه پیش خودم رفته و جاشو به وب خونی و روزمرگی داده ! ولی همون موقع که اومد خیلیییی قوی بود !
وقتی داریم فکر میکنیم که یه کسب و کار راه بندازیم ! اول یه کار کوچیک بی سر و صدا .... یه خورده پس انداز که کردیم بعدش فست فود میزنیم ! فکر میکنیم .... شوق داریم ... همسری میگه یعنی میشه یه کار دیگه راه بندازیم من دیگه کار خودمو نکنم ( زیاد دوست نداره کارشو و رشته اش رو ) میگم نمیشه کارو تعطیل کنی که .... قراره کار جانبی بکنیم !
کلی فکر میکنیم .... میگم بیا سالن کرایه کنیم جوجه بریزیم ! وقتی تبدیل به مرغ شدن و تحویل کشتارگاه دادیم خیلی سود داره ها ... من حساب کردم اولش باید یه 20 تومنی داشته باشیم که وام میگیریم .... ولی بعدش اگه 5000 تا جوجه باشن با تلفات و همه خرجها و کارگر و ..... اگه هر جوجه به یه مرغ سه کیلویی تبدیل بشه 70 میلیون میفروشیم !
همسری میگه .... نه ! ریسکش بالاس ! ممکنه یهو آفت بگیرن جوجه ها همشون بمیرن ! تجربه میخواد ... ممکنه یکی دوبار کل سرمایه هدر بره ! در حالیکه دارم به مردن جوجه ها و کشته شدن مرغها فکر میکنم از پیشنهادش استقبال میکنم که باید دنبال یه کار هم هزینه تر و کم ریسک تر باشیم !
خودم یهو میگم ... خب پرورش قارچ چطوره ؟ تو دانشگاه که بودیم یه دختره یادمه کلاسای فنی حرفه ای میرفت آموزش پرورش قارچ . میگفت خیلی سود میده و آسونه و توی یه فضای کوچیک یک متر در یک متر میشه کلی درآمد داشت و اینا .....
میشینه پشت لپتاپ و سرچ میکنه در موردش ... راست میگی انگاری خوبه . بیا این پکیج آموزشیه رو بگیریم ! میگم نه بذار فردا صبح زنگ بزنم جهاد کشاورزی و فنی حرفه ای ببینم چه خبره اگه کلاس و جزوه و راهنما نبود سی دی میخریم !
کجا پرورش بدیم حالا ؟
زیر زمین کوچیکه خونه مامان من خوبه ؟!
چطوری بفروشیم ؟
کاری نداره که .... یه آگهی میدیم پیک موتوری ! اینهمه سوپر و ساندویچی و پیتزایی و رستورات و اسنک فروشی ! همه قارچ میخوان دیگه !
خودمون که رومون نمیشه !
خودمون نمیریم که .... پیک میبره !
با کلی شوق و بحث در مورد آینده و سود و زیان ....
من یهو فرو میرم توی غار ناامیدی ! یهو یه صدایی بهم میگه کجای کاری ؟ قارچ میکاری ؟ ملت میخوان برن فضا ! اون یکی داره دکترا میگیره ! اون یکی اختراع میکنه ! تو قارچ میکاری و خوشحالی ؟! غصه ام میگیره ...... خیلی !
فکر میکنم خب قارچ بکارم ! مگه چیه .... بهتر از بیکاریه ! وقتی سود داد خوشحال میشم !
بعد یهو فکر میکنم دارم به 30 سالگی نزدیک میشم و بچه ندارم .... پدرم داره 60 سالش میشه ! نوه اش کجاس ؟ وای ... همین امروز صبح شوهرم گفت نه ! نمیخوایم فعلا !!!
یهو فکر میکنم چقدر زود به 30 سالگی میرسم ! چقدر زود به چشم به هم زدنی هم سن پدرم میشم ..... و میمیرم ! چقدر زود میمیرم .... اون لحظه انگار واقعا میمیرم . از مرگ میترسم ..... به همسری میگم ... میگه اتفاقا نباید ترسید ... باید هر آتیشی داریم توی این 30-40 سال بسوزونیم که وقت مردن برای زنده ها زبون در بیاریم که ما هر کار تونستیم کردیم !
میگم که چی !؟! برای چی ؟ جون بکنیم درس بخونیم که چی ؟ اینهمه فکر پول در آوردن کنیم که خونه بخریم که چی ؟ فوقش پرایدمونم شد پرشیا ، پرشیامونم شد لکسوس ! چی میشه مگه ؟
همه چی برام احمقانه میشه .....
همسری میگه نمیدونم ! بعضی وقتا منم اینطوری میشم ... فکرشو نباید بکنی ... میره دراز میکشه و از خستگی خوابش میبره ....
من میام میشینم پست مینویسم !
پ ن : لبخند خانوم ؟ سریع بیا ببینم چی شده ! ؟ الان فهمیدم وبت رو حذف کردی ! 
| Design By : Pichak |
